حکایتهای آموزنده ملا نصرالدین - شماره یک



روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟


 ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
 دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
 ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
 به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
 ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین که ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
 دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟
 ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
 هیچ کس کامل نیست
 اینگونه نگاه کنيم...
 مرد را به عقلش نه به ثروتش .
 زن را به وفايش نه به جمالش .
 دوست را به محبتش نه به کلامش .
 عاشق را به صبرش نه به ادعايش .
 مال را به برکتش نه به مقدارش .
 خانه را به آرامشش نه به اندازه اش .
 اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش .
 غذا را به کيفيتش نه به کميتش .
 درس را به استادش نه به سختیش .
 دانشمند را به علمش نه به مدرکش .
 مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش .
 نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش .
 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش .
 دل را به پاکیش نه به صاحبش .
 جسم را به سلامتش نه به لاغریش .
 سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش . .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر